پسربلاو دختر طلا



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

azizam bebakhshid dir shod.




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:10 | سه شنبه 14 مرداد 1393 توسط sahar

سلام سلام یه روز و شب خیلی وحشتناک رو براتون میخوام تعریف کنم .استرس

چند روز پیش من خیلی خسته بودم و حسابی هم خوابم گرفته بود تا ساعت 4.30 طاقت آوردم بعدش دیگه نتونستم و به بابا حمید گفتم من میخوام بخوابم شمادوتا وروجک هم داشتین سی دی میدیدین.

رفتم تو اتاق و خوابیدم یعنی بیهوش شدم ساعت 5.45 چشمم و باز کردم دیدم سارا رو اپن نشسته و  داره آلبالو خشکه ها که تو یه کاسه ریخته بودم و میخوره و یه عالمه هم از اونا رو ریخته رو زمین یعنی سرامیک جلو آشپزخونه آلبالو بارون شده امیر سهیل هم همون موقع دید و داشت جمعشون میکرد و منم مثلا با خودم میگفتم اشکال نداره پاکشون میکنم و بذارم بچه لذت ببره ابله یه دفعه سارا لج کرد و کاسه آلبالو رو پرت کرد زمین و شکست منم بدو اومدم و شروع کردمم به جمع کردن اونها و دیدم اوه اوه سارا دست و پاش و لباسش با ماژیک قرمز یکیه و روی اپن و کابینت و هر جا که دست گذاشته ماژیکی شده .رفتم تو اتاق و به حمید گفتم چرا ماژیک رو برنداشتی و سارا همه رو گند زده و............. اونم اومد بیرون و داشت با سارا حرف میزد که جشمم خورد به مبل ها و دیدم بـــــــــــــــله مبل ها هم ماژیکی شدن .دیگه حساااااااابی عصبانی شدم و کلی باهاش دعوا کردم . شامپو ریختم تو یه سطل و دادم حمید که تمیزش کنه بعد که به سختی پاک شد سارا رو برد تو دستشویی و همه دست و پاهاشو شست و بعد دادش به من که لباس تنش کنم لباساشو عوض کردم و گفتم بشینیم یه چایی بخوریم .داشتیم چایی میخوردیم حمید دید مارک لباسش که استیل بود باز شده کندش و گذاشت تو سینی و سارا مشغول بازی شد بعد حمید از من پرسید چای میخوری یکی دیگه برم بریزم گفتم آره و تا دو قدم راه رفت دیدم یهو داد زد و نشست رو زمین .دیدم بله اون مارک یکی از پایه هاش فرو رفته کف پاش وقت تمام

هیچی نشستیم و درش آورد و سارا هم ترسیده بود و گریه میکرد و من از گریه اون خندم گرفته بود و هی با حمید میگفتیم هیچی نیست چیزی نشده و اون جیغ میزد و گریه میکرد .بعد از آروم شدن جو خونه سارا مشغول بازی شد که دسته یکی از اسباب بازی هاشو کرد تو دهنشو باعث شد حالش بهم بخوره دوباره مشغول تمیز کردن فرش و سرامیک شدیم .بعد نشستیم شام خوردیم بعدا از شام سارا اصرار کرد که منم کمک کنم و باباش هم یه پیاله ترشی رو داد دستش که بیاره دیدم بلــــــــــــــــــه آب ترشی از کاسه ای که سارا کج گرفته داره میریزه رو فرش دویدم سمتش که کاسه ترشی رو بگیرم دستش خورد به کاسه ماستی که دستم بود واز دستم افتاد فرش و مبل و میز و............. همه ماستی شد .دیگه از عصبانیت گذشته بود ساعت 9.30 بود و تو سه ساعت هزااااااااااار بلا به سرما آورد این خانوم آتیش پاره با بابا دوتایی میخندیدیم و قه قهه میزدیم که چه شبیه امشب قهقههقهقهه



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:45 | شنبه 12 بهمن 1392 توسط sahar

سلام سلام بعد از مدتهااااااااااااااااا اومدم تا اینجا رو براتون آپ کنم ببخشید جوجوها که این مدت این کارو نکردم .

سارا خانوم دیگه کاملا حرف میزنی شما و حسابی شیرین زبونی میکنی خداروشکر میونتون هم با داداشی خوبه و حسابی با هم بازی میکنید .ماچیه وقتایی هم اینقدر سرصدا میکنید و شیطونی میکنید که مامانی حسابی عصبانی میشه میخواد موهاشو بکنه کلافهو مجبور میشه یه دادی بزنه آخه کاراتون خیلی خطرناکه  مدام روی اپن هستین و یا شما رو شونه های داداشی و ازش میخوای بدو بدو کنه و قلب من میاد تو دهنم از ترس و استررس وقت تماماسترسوقت تمام. چند روز پیش یه برف خیلی خوشگل اومد و شما شب از خوشحالی نمیخوابیدین و همش دوتایی پشت پنجره بودین و میگفتین صبح بریم برف بازی وسارا هم که تاحالا برف بازی نکرده بود خیلی قشنگ حسش و برامون میگفت و همون شیرین زبونیش باعث شد که فردا ظهرش بریم یه برف بازی خیلی خوب .



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:39 | يکشنبه 15 دی 1392 توسط sahar

امروز دوباره از یه سفر دیگه برگشتیم این بار با مامان جون و آقا جون و عمه و بچه هاش رفته بودیم اول رفتیم واقع دشت (رشت) شب اول رو اونجا بودیم و فردا صبحش رفتیم جاده اسالم به خلخال و بعد هم ناهار رو تو شهر خلخال موندیم و برگشتیم صومعه سرا و بعد هم پره سر و اونجا یه ویلا گرفتیم لب ساحل و شما و داداشی حساااااااااااااااااااااااااابی آب بازی کردین تو دریا که ایشالله همین یکی دو روزه عکساتون رو براتون میگذارم .راستی دیروز یعنی 4 شهریور تولد افشین پسر عمه ریحانه بود و تو راه برگشت که به یه آبشار خیلی خوشگل رفته بودیم همون جا تو یه آلاچیق براش تولد گرفتیم و حسابی خوش گذروندیم .

راستی خانومی تواین سفر شما مدام بابا حمید رو مامان صدا میکردی خندهالهی فدای اون مامان مامان

گفتنت بشم عسسسسسسسسسسسسل .

اینجا هم که مامان برات با ماسه ها یه کیتی درست و کرد و شما این شکلیش کردی 

اینجا هم که تو ماشین مشغول به به خوردنی 

و وقتی دیدی خراب کردی میگی دیییییییییییییییییییییی آخ و نشون بابا میدی 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:48 | جمعه 17 آبان 1392 توسط sahar

سلام عزیزای دلم بعد از مدتی اومدم  تا با یه سری عکس دیگه وبلاگتون رو براتون آپ کنم ببخشید که این روزا کمتر میام .

این ها عکسهایی از جنت رودبار یه جنگل خیلی خوشگل و رویایی هست ٥ کیلومتری رامسر که وقتی این جاده جنگل رو بالا میری به حدی میرسه که ابرهای خوشگل رو رد میکنیم و انگار روی ابرها ایستادی یکی از خوبیهای این جنگل هم اینه که اگر تو شهرها و تو جنگل بارونی هم باشه این بالا که برسی یه آفتاب خیلی خوشگل  و دلچسب داری .

این عکس از نصف جمعیتی هست که باهاشون رفته بودیم ویلای عمو تو نمک آبرود خانواده مامان سحر و عمو و زن عموی مهربون و مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه  آوا جون .

عکس ها در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:39 | جمعه 17 آبان 1392 توسط sahar
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ