یه شب عجیب
سلام سلام یه روز و شب خیلی وحشتناک رو براتون میخوام تعریف کنم . چند روز پیش من خیلی خسته بودم و حسابی هم خوابم گرفته بود تا ساعت 4.30 طاقت آوردم بعدش دیگه نتونستم و به بابا حمید گفتم من میخوام بخوابم شمادوتا وروجک هم داشتین سی دی میدیدین. رفتم تو اتاق و خوابیدم یعنی بیهوش شدم ساعت 5.45 چشمم و باز کردم دیدم سارا رو اپن نشسته و داره آلبالو خشکه ها که تو یه کاسه ریخته بودم و میخوره و یه عالمه هم از اونا رو ریخته رو زمین یعنی سرامیک جلو آشپزخونه آلبالو بارون شده امیر سهیل هم همون موقع دید و داشت جمعشون میکرد و منم مثلا با خودم میگفتم اشکال نداره پاکشون میکنم و بذارم بچه لذت ببره یه دفعه سارا لج کرد و کاسه آلبالو رو پرت کرد زمین و شک...
نویسنده :
sahar
16:45
بدون عنوان
سلام سلام بعد از مدتهااااااااااااااااا اومدم تا اینجا رو براتون آپ کنم ببخشید جوجوها که این مدت این کارو نکردم . سارا خانوم دیگه کاملا حرف میزنی شما و حسابی شیرین زبونی میکنی خداروشکر میونتون هم با داداشی خوبه و حسابی با هم بازی میکنید . یه وقتایی هم اینقدر سرصدا میکنید و شیطونی میکنید که مامانی حسابی عصبانی میشه میخواد موهاشو بکنه و مجبور میشه یه دادی بزنه آخه کاراتون خیلی خطرناکه مدام روی اپن هستین و یا شما رو شونه های داداشی و ازش میخوای بدو بدو کنه و قلب من میاد تو دهنم از ترس و استررس . چند روز پیش یه برف خیلی خوشگل اومد و شما شب از خوشحالی نمیخوابیدین و همش دوتایی پشت پنجره بودین و میگفتین صبح بریم برف بازی وسارا هم که تاحا...
نویسنده :
sahar
15:39
بدون عنوان
امروز دوباره از یه سفر دیگه برگشتیم این بار با مامان جون و آقا جون و عمه و بچه هاش رفته بودیم اول رفتیم واقع دشت (رشت) شب اول رو اونجا بودیم و فردا صبحش رفتیم جاده اسالم به خلخال و بعد هم ناهار رو تو شهر خلخال موندیم و برگشتیم صومعه سرا و بعد هم پره سر و اونجا یه ویلا گرفتیم لب ساحل و شما و داداشی حساااااااااااااااااااااااااابی آب بازی کردین تو دریا که ایشالله همین یکی دو روزه عکساتون رو براتون میگذارم .راستی دیروز یعنی 4 شهریور تولد افشین پسر عمه ریحانه بود و تو راه برگشت که به یه آبشار خیلی خوشگل رفته بودیم همون جا تو یه آلاچیق براش تولد گرفتیم و حسابی خوش گذروندیم . راستی خانومی تواین سفر شما مدام بابا حمید رو مامان صدا میکردی اله...
نویسنده :
sahar
3:48
سفر به شمال (جنت رودبار)
سلام عزیزای دلم بعد از مدتی اومدم تا با یه سری عکس دیگه وبلاگتون رو براتون آپ کنم ببخشید که این روزا کمتر میام . این ها عکسهایی از جنت رودبار یه جنگل خیلی خوشگل و رویایی هست ٥ کیلومتری رامسر که وقتی این جاده جنگل رو بالا میری به حدی میرسه که ابرهای خوشگل رو رد میکنیم و انگار روی ابرها ایستادی یکی از خوبیهای این جنگل هم اینه که اگر تو شهرها و تو جنگل بارونی هم باشه این بالا که برسی یه آفتاب خیلی خوشگل و دلچسب داری . این عکس از نصف جمعیتی هست که باهاشون رفته بودیم ویلای عمو تو نمک آبرود خانواده مامان سحر و عمو و زن عموی مهربون و مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمه آوا جون . عکس ها در ادامه مطلب امیرسهیل و عمو م...
نویسنده :
sahar
3:39
عکسهای جوجوها
سارا 5 ساعت پس از تولد : عزیزم شما به پتویی که بیمارستان دورت پیچیده بود پوست برگلت حساسیت داشت و قرمز شده بودی عزیزم مامانی عااااااااااااااااااااشق ای عکستونم داداشی هر روز صبح هر وقت از خواب بیدار میشد میومد کنار ما و تورو بغل میکرد و دوباره میخوابید خیلیییییییییییییییی دوستتون دارم ...
نویسنده :
sahar
3:02
اولین مرواریدهای سارا و تولد پسر بلا
پرنسس 2 ماهگی این عکسا رو بابا حمید از شما دخمل ناز تو خواب گرفت اینجا هم شما 3 ماهه بودی خانومی اینجا هم 5 ماهگیه شما و این هم 6 ماهگی دخملی واولین وسیله نقلیه دخملی که البته از 4.5 ماهگی توش نشستی ولی اینجا 6 ماهتونه که خاله مونا این عکس رو ازت گرفت اینجا هم اولین مسافرت شماست چمستان نور ولی مامانی خیلی بداخلاق بودیا واین جا هم تو بغل بابا حمید و این هم اولین کارت برای اولین مرواریدای خوشگلت که در اومد پایان 6 ماهگی عزیزم شما تنها نوه دختر تو فامیل بابا هستی اینها هم پسر عموهات و پسر عمت هستند علیرضا و عرفان و شروین و ...
نویسنده :
sahar
3:01







